شبی کو را به به گردش برده بودم
به سرحد جنون می خورده بودم
ز ترس مرگ من مرد و ندانست
که من روز تولد مرده بودم!
هر روز هنوز از رختخواب آشفته ام برنخاسته ام که آرزو می کنم تغییر کنم. آرزو می کنم حس تهوع آور رخوت را از خودم دور کنم اما باز با برخاستنم همه چیز در هیاهوی روزمرگی کارهای خانه و درس و دانشگاه و گردش و تفریح و حرف و حرف و حرف محو می شود تا روزی دیگر و آرزویی بیهوده تر!
من اما نمی دانم چرا کمیت اراده ام لنگ میزند؟
پی نوشت: کسی می تونه راهنماییم کنه؟... من به رخوت کم فکری مبتلا شده ام ! شایدم بی فکری ...
این روزها با هرکه دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است!!
پی نوشت: این جمله از خودم نبود یه جایی خوندم
هرچقدر سعی می کنی درست شود باز خراب تر می شود. با خودت می گویی تلافی میکنم. اصلا اهمیت نمی دهم اما ته دلت باز می دانی که هوایش را خواهی کرد. هوای دستهایش و هوای چشمهایش ...
می دانی که می خواهی اش و می داند که می خواهدت اما همیشه یک چیزی کم است.
احساس مشمئزکننده ای است که دوام مهربانی ات کمتر از دوام گل هایی باشد که برایت آورده و هنوز خشک نشده اند! حس می کنی بعضی چیزها چندش آورتر از آن هستند که دستت را دراز کنی و بگیری و پرتشان کنی بیرون از این زندگی فلاکت بار!
چقدر تلخ است که عاشقانه تصمیم بگیری عشق را انکار کنی و با اینکه هست، بخواهی که نباشد و با اینکه می خواهی اش، بگویی که نیست!
مهم نیست! تو بخواب. من به جای هر دومون فکر میکنم!
مهم نیست! که یک نفره نمی تونم این زندگی دو نفره رو بهبود ببخشم!!!
پی نوشت: اونی که خوابیده رو میشه بیدار کرد اما اونی که خودشو به خواب زده چی؟
پی نوشت: همیشه موج میزند ... میان خنده های تو ... سکوت مرگبار من !!!
چقدر خوب است که این روزها حس کنی اوضاع بهتر از قبل است. حتی اگر این بهتر بودن موقتی باشد یا حتی اگر خوبی این اوضاع بستگی به رفتارهای تصنعی متقابل تو و او داشته باشد. چقدر این روزها خوب است وقتی برای چند قدم هم که شده کسی دست تو را در دست می گیرد که هرچند دوستش داری اما خیلی وقتها رفتارش برایت یک معادله ۱۰۰ مجهوله می شود!
چقدر خوب است که مثل همین دیروز برای اشکهایت دنبال بهانه های پیچیده و سخت نباشی و با خواندن فقط چند خط نوشته بی اختیار اشک بریزی بی آنکه بغضی در گلویت بپیچد و درد اشک ریختن را عمیقا احساس کنی.
چقدر خوب است که بعضی از کمرنگی های زندگی «از پیش تعیین شده» نباشند!
می دانی!
گاهی برای دیدن تو خودم را شکستم و گاه برای دیدن خودم تو را! متاسفم...
بعضی وقتا لازمه که آدمها غرورشونو زیر پا بذارن اما تا چه حد؟
تا اون حد که شخصیتشون زیر سوال نره
پ.ن: اونی رو که دنبالش بودم پیدا کردم!!!! خیلییییییییییییییی خوشحالم
سخت ترین شرایط توی زندگی یه آدم وقتیه که مجبور باشی به خواسته های کسی تن بدی که هرگز به خواسته های تو تن نداده!
می دونم فقط باید زیر بارون بمونم تا ببینی اشکام چقدر زیادن 